وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه نهم مردی قوی جثه و پرزور را دیدم که گریه می کرد!
در طبقه هشتم خانمی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود.
در طبقه هفتم کسی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!
در طبقه ششم مرد بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خواند تا بلکه کاری پیدا کند
در طبقه پنجم آقایی به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را میرسید.
در طبقه چهارم جوانی را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد!
در طقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
در طبقه دوم خانمی را دیدم که به عکس شوهرش-که از شش ماه قبل مفقود شده بود-زل زده است!
قبل از پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم. اما حالا میدانم که هر کس گرفتاری ها و
نگرانی های خودش را دارد و تازه میفهمم که وضعم آنقدرها هم بد نبود!
حالا کسانی که همین الان دارند به من نگاه میکنند فکر می کنم آنها بعد از دیدن من
, با خودشان فکر میکنند که وضعشان آنقدرها هم بد نیست!!
|
+| نوشته شده توسط
شبح تنها در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
|